X
تبلیغات
majid khan mohamadi
دانشجویان دانشگاه ازاد اسلامی زواره

حافظا دیدی که کنعان دلم بی ماه شد     

عاقبت با اشک غم کوه امیدم کاه شد

گفته بودی یوسف گمگشته باز آید به کنعان  

ولی یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد


 

+ نوشته شده در  93/01/18ساعت 0:41  توسط مجید خان محمدی  | 

هم کلاسی سلام

با این که اصلن وقت ندارم ولی سعی میکنم که انجامش بدم(کاری ام نداریم که شوما لیدی یا جن تل من)

+ نوشته شده در  92/11/09ساعت 23:30  توسط مجید خان محمدی  | 

سلام هم کلاسی .

من از اولین روزای فیس بوک تو همین فکر بودم

ولی تقریبا یکسال میگذره ولی تو فیس بوک

خبری از یک هم کلاسی هم نشد واس همین

 بیخیال شدم


خدا گويد:

تو اي زيباتر از خورشيد زيبايم

تو اي والاترين موجود دنيايم

شروع كن يك قدم با تو تمام گام هاي مانده با من....

+ نوشته شده در  92/10/24ساعت 22:38  توسط مجید خان محمدی  | 

بله حمید خانم اصغر ازدواج هم کرده ....

 

+ نوشته شده در  92/09/20ساعت 21:12  توسط مجید خان محمدی  | 

پاییز مرا عاشق می کند، ...باران عاشق تر !


 حالا تو بگو این باران پاییزی با من چه می کند ؟؟


سلام حمید جان

اصغر تو شهرکرد مشغول مغازه داریه

 

+ نوشته شده در  92/09/18ساعت 22:23  توسط مجید خان محمدی  | 

تو آغاز یه رویایی سرانجام یه نقاشی

یه پاییزی که رو جنگل یه دریا رنگ میپاشی

تو طرحی از یه لبخندی که شوق گریه رو میده

سر تصویر چشم تو قلم رو بوم رقصیده

یه حسی از تو میگیرم که هم قده یه پروازه

مث حسی که یک بارون برای جاده میسازه

تماشای تو دیدار یه باغ از پشت یک میلس

مث رویای نقاشی مث پرواز تو پیلس

تماشای تو میتونه تماشای یه دریاشه

چشاتو باز کن شاید دری رو به جهان واشه

«نقاشی-روزبه بمانی»

                                                                    فرستنده شعر:کیمیا
+ نوشته شده در  92/08/29ساعت 13:42  توسط مجید خان محمدی  | 

دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام 

نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام

شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر

پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام

از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار

کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام

جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار

آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام

دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس

من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام

تنها نه حسرتم غم هجران یار بود

از روزگار سفله دو چندان کشیده ام

بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو

بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام

دور از تو ماه من همه غم ها به یکطرف

وین یکطرف که منت دونان کشیده ام

ای تا سحر به علت دندان نخفته شب

با من بگوی قصه که دندان کشیده ام

جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم

افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام

از سرکشی طبع بلند است شهریار

پای قناعتی که به دامان کشیده ام


 

باز امشب ای ستاره تابان نیامدی

باز ای سپیده شب هجران نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

افسوس ای شکوفه خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا

باز امشب از دریچه زندان نیامدی

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز

چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

نامهربان من تو که مهمان نیامدی

خوان شکر به خون جگر دست می دهد

مهمان من چرا به سر خوان نیامدی

نشناختی فغان دل رهگذر که دوش

ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی

گیتی متاع چون منش آید گران به دست

اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست

ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی

در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی





 


+ نوشته شده در  92/08/16ساعت 10:55  توسط مجید خان محمدی  | 

 

بهر من این زندگانی غیر جان کندن نبود


مرگ را هر روز می‌دیدم در نقاب زندگی

زندگی کردن من مردن تدریجی بود


آن‌چه جان کند تنم، عمر حسابش کردم

 


رو به تو سجده میکنم دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست

مرا به بند میکشی از این رها ترم کنی

زخم نمیزنی به من که مبتلا ترم کنی

از همه توبه میکنم بلکه تو باورم کنی

قلب من از صدای تو چه عاشقانه پوچ شد

تمام پرسه های من کنار تو سرود شد

عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست


+ نوشته شده در  92/07/23ساعت 16:24  توسط مجید خان محمدی  | 

جان آشفته ی ما در طلب یار بماند

  وز طلب های هوس جان به سر دار بماند

 حسرتا عمر عزیزی که پی اش رفت ولی

    جان به دل گفتمش و فرصت دیدار بماند


از هوس همچو گذر کردم و او را طلبید

  جان و دل ، این قفس از چشمه ی بیدار بماند


 سِر نگویم که مرا ملعبه گیرند  بدان

   منتظر در پس این جوشن هوشیار بماند
 

از طلوع غمم ار بار دگر داد برم

      حافظ و سعدی شیرازی ما زار بماند

کوچه باغ دل من چینه بسی خواهد لیک

    در غروب غم ما عقده ی بر دار بماند

مستی و مسلک رندی عجبم معنا نیست

 مژده بادا که مرا مستی عیار بماند

نرم نرمک ز هوس ها بزدایم عشقی

  کز پسش حقه و عاشق نه جلودار بماند

معصیت کردم و دیگر در میخانه روم

 عجبا مکتب ما در هوس یار بماند

گرچه روی من(ه) مسکین ندهند کام بدان

 ز پس وعده ی ما السن کفتار بماند

مست گشتم که به راه در بتخانه شدم

 میروم تا بخورم جام که هوشیار بماند



 

+ نوشته شده در  92/07/02ساعت 17:18  توسط مجید خان محمدی  | 

سلام آقای نعمتی هنوز مجرد هستند و تو خونشون تو شمالن و مشغول کله ماهی خوردن البته کاری رو هم که میرن ربط داره به حسابداری

 

+ نوشته شده در  92/05/24ساعت 16:32  توسط مجید خان محمدی  | 

 

گویند کسان بهشت با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاواز دهل شنیدن از دور خوش است  

************* 

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت  

************** 

در دهر چو آواز گل تازه دهند

فرمای بتا که می باندازه دهند

از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ

فارغ بنشین که آن هر اوازه دهند  

************** 

گویند بهشت و حور و عین خواهد بود

آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک

چون عاقبت کار چنین خواهد بود  

************** 

گویند بهشت و حور و کوثر باشد

جوی می و شیر و شهد و شکر باشد

پر کن قدح باده و به دستم نه

نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد    

+ نوشته شده در  92/05/08ساعت 0:58  توسط مجید خان محمدی  | 

سلام فانیما

اومدم تو وب ات ولی پستی نداشتی که واست نظر بزارم

 میای تو بلاگفا بعد از ورود پسوردت وارد بخش مدیریت میشی بعد میای تو قسمت پست مطلب جدید

اونجا هم مثل برنامه وورد کار میکنی.

میتونی اگه از تو وبلاگای دیگه هم چیزی خوشت اومد کپی کنی تو وبلاگ خودت پیست کنی.

اگه عکس از سایت یا وب دیگه ای خواستی بزاری رو عکسه کلیک راست میکنی روی پروپرتیزش کلیک میکنی بعد ۱ صفحه جدید باز میشه که ی قسمتی داره به نام آدرس هر چی جلوی آدرس بود و کلن کژی میکنی و میای تو پست مطلب جدید وب خودت بالای پنجره ای که جلوته ی قسمتی هست که تا با ماوس روش بری مینویسه افزودن عکس اون و کلیک میکنی و اون ادرس کپی شده را اونجا پیست میکنی.

اگه خواستی عکس از خودت بزاری باید بری توی ی سایت که آپلود انجام میده ادرس عکس خودت را روی کامپیوتر میدی تا تا اپلودش کنه(ی آدرس اینترنتی به جای عکس ات بهت میده) اون ادرس و کپی میکنی و تو قسمت افزودن عکس پیست میکنی

شرمنده کیبورد تو بلاگفا انگلیسی نمیشه واس همین کپی و پیست و اینجوری نوشتم.

امیدوارم موفق باشی

+ نوشته شده در  92/04/27ساعت 16:38  توسط مجید خان محمدی  | 

سوتی خنده دار ایرانی جدید + عکس

 

 

+ نوشته شده در  92/04/25ساعت 16:34  توسط مجید خان محمدی  | 

 

بزرگی میگه:

 

یه آدمِ الکلی و سیگاری...همیشه

 

الکلی و سیگاری باقی میمونه...چون همیشه

 

یا یه هوای خوب هست...یا یه حالِ بَد.........!!!

     

 

 

+ نوشته شده در  92/03/24ساعت 16:10  توسط مجید خان محمدی  | 

دلم مثل دلت خونه شقایق
+ نوشته شده در  92/03/23ساعت 16:54  توسط مجید خان محمدی  | 

برخیز و بیا بتا برای دل ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم

زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما

 
 

مــا را که به جز توبه شکستن هنری نیست     

     بــا زاهــد بی مایـــه نشستن ثمـری نیست

برخیـــز جز این چاره نداری که در این جـــــا   

       جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست

مـا خانه به دوشیـــــم      مـا بـــــاده فروشیـــــم

جـــز بـــــــــاده ننوشیـــــم، ننوشیـــــم، ننوشیـــــم

ما حلقه به گوش، حلقه به گوش، حلقه به گوشیم 

در کلبـــه مــا سفره ارباب و فقیرانــــه جــــدا نیست

در حلقه ما جنگ و نزاعی به سر شاه و گدا نیست

ما مطرب عشقیم

در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست

 

ای زاهـــد دیوانـــه وا کن در میخانـــه

می زن دو سه پیمانه که ناخورده می و رفته ز هوشیم

باده بده، باده بده، باده بنوشیم

+ نوشته شده در  92/03/17ساعت 13:22  توسط مجید خان محمدی  | 

يک روز جمعه لباس شيک رفتن پوشيد

غـــرور شعر را شکست..

و براي شاعر،

تنها لکنت به ارث گذاشت

آنــــــقدر که از حرف زدن بيافتد..

يک روز جمعه بود


که خستگي اش به بلوغ رسيد


منت اش را از سر شعر کم کرد و


با جــــــــــاده روي هم ريخت و با بودن غريبگي کرد..



يک روز جمعه


شعر را درگير صرف فعل رفتن و


خودش را سوم شخصِ شاعر ِمُفرد کرد..


شادي را افسانه و غم را روايت کرد..
.

+ نوشته شده در  92/03/12ساعت 16:28  توسط مجید خان محمدی  | 

 

مهم نیست که از بیرون چه طور به نظر میام

کسایی که درونم رو می بینند برام کافیند

برای اونهایی که از روی ظاهرم قضاوت می کنند حرفی ندارم

همین که همون بیرون بمونند براشون کافیه!
+ نوشته شده در  92/02/20ساعت 14:39  توسط مجید خان محمدی  | 

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود 
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز 
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست 
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار 
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب 
ای آفــــتاب دلــکش و مــــاه پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را 
ســـحر پـــری دمــیده بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی 
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار 
این کار توست من همه جور تـــو می کشم


بدوووووون شرررررح!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 

 

ني ني شكلك


 

+ نوشته شده در  92/01/18ساعت 0:42  توسط مجید خان محمدی  | 

 

از غم عشقت دل شیدا شکست

شیشه می در شب یلدا شکست

از بس که زدم ریگ بیابان به کف

خار مغیلان همه در پا شکست

از غم عشقت دل شیدا شکست

شیشه ی می در شب یلدا شکست

از بس که زدم ریگ بیابان به کف

خار مغیلان همه در پا شکست

+ نوشته شده در  91/12/16ساعت 22:15  توسط مجید خان محمدی  |