![]() |
![]() |
|
| دانشجویان دانشگاه ازاد اسلامی زواره |
|
بزرگی میگه:
یه آدمِ الکلی و سیگاری...همیشه
الکلی و سیگاری باقی میمونه...چون همیشه
یا یه هوای خوب هست...یا یه حالِ بَد.........!!!
|
|
+ نوشته شده در
92/03/24ساعت 16:10 توسط مجید خان محمدی |
|
|
دلم مثل دلت خونه شقایق
|
|
+ نوشته شده در
92/03/23ساعت 16:54 توسط مجید خان محمدی |
|
|
برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزهها کنند از گل ما مــا را که به جز توبه شکستن هنری نیست بــا زاهــد بی مایـــه نشستن ثمـری نیست برخیـــز جز این چاره نداری که در این جـــــا جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست مـا خانه به دوشیـــــم مـا بـــــاده فروشیـــــم جـــز بـــــــــاده ننوشیـــــم، ننوشیـــــم، ننوشیـــــم ما حلقه به گوش، حلقه به گوش، حلقه به گوشیم در کلبـــه مــا سفره ارباب و فقیرانــــه جــــدا نیست در حلقه ما جنگ و نزاعی به سر شاه و گدا نیست ما مطرب عشقیم در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست
ای زاهـــد دیوانـــه وا کن در میخانـــه می زن دو سه پیمانه که ناخورده می و رفته ز هوشیم باده بده، باده بده، باده بنوشیم |
|
+ نوشته شده در
92/03/17ساعت 13:22 توسط مجید خان محمدی |
|
|
يک روز جمعه لباس شيک رفتن پوشيد غـــرور شعر را شکست.. و براي شاعر، تنها لکنت به ارث گذاشت آنــــــقدر که از حرف زدن بيافتد..
|
|
+ نوشته شده در
92/03/12ساعت 16:28 توسط مجید خان محمدی |
|
|
مهم نیست که از بیرون چه طور به نظر میام کسایی که درونم رو می بینند برام کافیند برای اونهایی که از روی ظاهرم قضاوت می کنند حرفی ندارم همین که همون بیرون بمونند براشون کافیه! |
|
+ نوشته شده در
92/02/20ساعت 14:39 توسط مجید خان محمدی |
|
|
در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار
بدوووووون شرررررح!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
92/01/18ساعت 0:42 توسط مجید خان محمدی |
|
|
از غم عشقت دل شیدا شکست شیشه می در شب یلدا شکست از بس که زدم ریگ بیابان به کف خار مغیلان همه در پا شکست از غم عشقت دل شیدا شکست شیشه ی می در شب یلدا شکست از بس که زدم ریگ بیابان به کف خار مغیلان همه در پا شکست |
|
+ نوشته شده در
91/12/16ساعت 22:15 توسط مجید خان محمدی |
|
|
خیلی خوشحال شدم که تونستم کاری انجام بدم
موفق باشین خواهر مسلمان |
|
+ نوشته شده در
91/12/06ساعت 14:3 توسط مجید خان محمدی |
|
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
زندگی خوشتر بود در پردهی وهم خیال
شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع
مردم چشمم فرو مانده است در دریای اشک
خاطر دانا ز توفان حوادث فارغ است
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بستهایم
آن چه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
جلوهی صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
جای آسایش چه میجویی «رهی» در ملک عشق
|
|
+ نوشته شده در
91/12/03ساعت 14:13 توسط مجید خان محمدی |
|
|
سلام نمیدونم چرا پخش نمیشد.
نه من اخراجی نبودم ولی اخراجی ها رو دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
91/12/03ساعت 14:6 توسط مجید خان محمدی |
|
|
تقدیم به همه ی اون کسانی که در جنگ تحمیلی جان را بر طبق اخلاص گذاشتند فصلهای پیش از این هم ابر داشت پیش از اینها آسمان گلپوش بود اینک اما عدهای آتش شدند از بلند از حلق آویزها بذرهایی ناشناس و گول و گند بعضی از آنها که خون نوشیدهاند عدهای حسن القضاء را دیده اند بزدلانی کز هراس ابتر شدند ای بی جان ها! دلم را بشنوید توچه میدانی تگرگ و برگ را تو چه میدانی که رمل و ماسه چیست تو چه میدانی سقوط "پاوه” را هیچ می دانی”مریوان” چیست؟ هان! هیچ میدانی بسیجی سر جداست؟ این صدای بوستانی پرپر است با همانهایم که در دین غش زدند پای خندقها احد را ساختند زندههای کمتر از مردارها بذر هفتاد و دو آفت در شما باز دنیا کاسه خمر شماست با همانهایم که بعد از آن ولی باز آیا استخوانی در گلوست؟ ای شکوه رفته امشب بازگرد! از نسیم شادی یاران بگو از شکستن از گسستن از یقین از "شلمچه”، "فاو” از "بستان” بگو! از همانهایی که سر بر در زدند شب شکاران سحر اندوخته زان همه گلها که می بردی بگو! پهلوانانی که سهرابی شدند عشق بود و داغ بود و سوز بود اینک اما در نگاهی راز نیست نسل های جاودان فانی شدند روزگاران عجیبی آمدند ابتدا احساس هامان ترد بود رفته رفته خنده ها زاری شدند خواب دیدم دیو بیعار کبود خواب دیدم برفها باقی شدند ای شهیدان! دردها برگشته اند فصل هامان گونهای دیگر شدند روحهامان سخت و تن آلودهاند هفته ها در هفته ها گم میشوند فانیان وادی بی سنگری! حاصل آغازها پایان شده است؟ شعله ها! سردیم ما، سردیم ما "یسطرون” هم رفت و ما نون ماندهایم بحر مرداب است بی امواج،آی ! یک نفر از خویش دلگیر است باز زخمیام، اما نمک… بی فایده است عاقبت آب از سر نوحم گذشت |
|
+ نوشته شده در
91/11/20ساعت 16:19 توسط مجید خان محمدی |
|
|
خوشا به حالت ای روستایی چه شاد و خرم، چه باصفایی در شهر ما نیست جز دود و ماشین دلم گرفته از آن و از این در شهر ما نیست جز داد و فریاد خوشا به حالت که هستی آزاد ای کاش من هم پرنده بودم با شادمانی پر میگشودم میرفتم از شهر به روستایی آنجا که دارد آب و هوایی. |
|
+ نوشته شده در
91/11/15ساعت 21:32 توسط مجید خان محمدی |
|
|
چه رفيقان عزيزي که بدين راه دراز
بر شکوه سفر آخرتم، افزودند اشک در چشم، کبابي خوردند قبل نوشيدن چاي، همه از خوبي من ميگفتند ذکر اوصاف مرا، که خودم هيچ نمي دانستم نگران بودم من، که برادر به غذا ميل نداشت دست بر سينه دم در استاد و غذا هيچ نخورد راستي هم که برادر خوب است گر چه دير است، ولي فهميدم که عزيز است برادر، اگر از دست رود و سفربايد کرد، تا بداني که تو را ميخواهند دست تان درد نکند، ختم خوبي که به جا آورديد اجرتان پيش خدا عکس اعلاميه هم عالي بود، کجي روبان هم، ايده نابي بود متن خوبي که حکايت مي کرد که من خوب عزيز ناگهاني رفتم و چه ناکام و نجيب دعوت از اهل دلان، که بيايند بدان مجلس سوگ روح من شاد کنند و تسلي دل اهل حرم ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز که بدانند همه، ما چه فاميل عظيمي داريم رخصتي داد حبيب، که بيايم آنجا آمدم مجلس ترحيم خودم، همه را ميديدم همه آنهايي، که در ايام حيات، نمي ديدمشان همه آنهايي که نمي دانستم، عشق من در دلشان ناپيداست واعظ از من مي گفت، حس کميابي بود از نجابت هايم، و از همه خوبيهام و به خانم ها گفت: اندکي آهسته تا که مجلس بشود سنگين تر سينه اش صاف نمود و به آواز بخواند: ” مرغ باغ ملکوتم ني ام از عالم خاک چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم” راستي اين همه اقوام و رفيق من خجل از همه شان من که يک عمر گمان ميکردم تنهايم و نمي دانستم من به اندازه يک مجلس ختم، دوستاني دارم! |
|
+ نوشته شده در
91/11/14ساعت 21:32 توسط مجید خان محمدی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
91/11/10ساعت 18:28 توسط مجید خان محمدی |
|
|
گرگ ها خوب بدانند که در این ایل غریب گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز... گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند توی گهواره ی چوبی پسری هست هنوز... آب اگر نیست نترسید که در قافلمان دل دریایی و چشمان تری هست هنوز...
شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا
با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
|
|
+ نوشته شده در
91/11/09ساعت 0:48 توسط مجید خان محمدی |
|
|
آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است
|
|
+ نوشته شده در
91/11/03ساعت 22:21 توسط مجید خان محمدی |
|
|
حتی از آنچه گفته ام از تو , غزل تری بیهوده نیست این همه از من مکّدری
باید از آفتاب بسازند جوهری
یعنی اینقدی که دخترا به موهاشون میرسن، اگه به یه بوته شلغم رسیده بودن الان هلو می داد!
من دوست ندارم خودم را درگیر مسئله ی بهشت و جهنم کنم زیرا در هر دو قسمت دوستان خوبی دارم!!!
مردم اردن مسلمونن نه ...
|
|
+ نوشته شده در
91/10/24ساعت 22:57 توسط مجید خان محمدی |
|
|
خواهش خواهر مسلمان اگه کارت گرفت آدرس بده بیایم وبلاگت و ببینیم.
|
|
+ نوشته شده در
91/10/24ساعت 14:21 توسط مجید خان محمدی |
|
|
میای تو بلاگفا بعد از ورود پسوردت وارد بخش مدیریت میشی بعد میای تو قسمت پست مطلب جدید
اونجا هم مثل برنامه وورد کار میکنی. میتونی اگه از تو وبلاگای دیگه هم چیزی خوشت اومد کپی کنی تو وبلاگ خودت پیست کنی. اگه عکس از سایت یا وب دیگه ای خواستی بزاری رو عکسه کلیک راست میکنی روی پروپرتیزش کلیک میکنی بعد ۱ صفحه جدید باز میشه که ی قسمتی داره به نام آدرس هر چی جلوی آدرس بود و کلن کژی میکنی و میای تو پست مطلب جدید وب خودت بالای پنجره ای که جلوته ی قسمتی هست که تا با ماوس روش بری مینویسه افزودن عکس اون و کلیک میکنی و اون ادرس کپی شده را اونجا پیست میکنی. اگه خواستی عکس از خودت بزاری باید بری توی ی سایت که آپلود انجام میده ادرس عکس خودت را روی کامپیوتر میدی تا تا اپلودش کنه(ی آدرس اینترنتی به جای عکس ات بهت میده) اون ادرس و کپی میکنی و تو قسمت افزودن عکس پیست میکنی شرمنده کیبورد تو بلاگفا انگلیسی نمیشه واس همین کپی و پیست و اینجوری نوشتم. امیدوارم موفق باشی |
|
+ نوشته شده در
91/10/22ساعت 23:22 توسط مجید خان محمدی |
|
|
سلام بر برادر و خواهر مسلمان
شما زحمت بکشید آدرس وبتون و بدید تا واستون تو قسمت نظرات بنویسم.
|
|
+ نوشته شده در
91/10/21ساعت 17:39 توسط مجید خان محمدی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وبلاگ یعنی رنگ ظلمت روی بوم
سعی در تشویش اذهان عموم بحث ما البته دوغ و ماست نیست قصه این وب اگرچه راست نیست در زمانی دورتر از مادها در نزاعی سخت با جلادها عده ای رفتند دانشجو شدند عده ای ماندند و اخراجی شدند |
| پیوندهای روزانه |
|
گالری عکس003 گالری عکس001 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|